خرید بک لینک
الان که دارم اینو مینویسم انگار هیچ چیزی حس نمیکنم، همه چی برام تُهیه، خلا عه، حتی نمیتونم درست فکر کنم، از دیشب انقدر به همه چی و به همه چی و به همه چی فکر کردم که مغزم درد میکنه، انگار یکی موهامو سفت گرفته باشه تو دستش و کشیده باشه، انگار یکی با پاهاش وایساده باشه رو بازوهام و بالا پایین پریده باشه، روز تولدی که برام مثل بقیه ی روزا باشه تلخ ترینه، دارم وارد 24مین سال زندگیم میشم و این واسم خیلی سنگینه، که هیچ کدوم از کارایی که تا 23 سالگی قرار بود انجام بدم رو انجام ندادم و دلم میخواد برم یه جا و انقدر جیغ بزنم که گلوم تا یه ماه بسوزه، تولدم واسم یادآور خاطرات خیلی تلخین که با اینکه 24 سالمه ولی هنوزم نتونستم با خاطره های خوب جایگزینشون کنم، و لعنت، لعنت به همه ی آدمایی که اون خاطره های خیلی تلخو واسم ساختن، که حتی فکر نکنم بتونم هیچ وقت ببخشمشون.راستش دلم نمیخواست انقدر دارک باشه نوشته ی امروزم، که بعد 9 ماه برگشتم، ولی خب شد دیگه، مهم نیست.+هوامو داشته باش خداجون، هوامو داشته باش که خیلی بهت نیاز دارم.

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 18:19

سردرگمم، پریشونم، گُمم، نمیدونم دارم چیکار میکنم، مغزم اذیتم میکنه، خیلی فکر میکنه، به همه چی فکر میکنه، خیلی باهام حرف میزنه، دوست دارم خاموشش کنم، دوست دارم تو سرم هیچ صدایی نباشه، هیچ صدایی که سرزنشم میکنه، تحقیرم میکنه، بهم فحش میده و میگه دیدی شکست خوردی، نباشه، احساس میکنم شدم شبیه همهی آدمهایی که تو این سالها اذیتم کردن، الان که اکثرشون نیستن، خودم دارم نقش اونا رو واسه خودم بازی میکنم، از طرف اونا خودمو تحقیر و سرزنش میکنم، از طرف اپنا خودمو اذیت میکنم و مدام تو سر خودم میزنم، خستهم، خیلی خستهم، از اینکه به هرجایی از زندگیم نگاه میکنم یه چیزی هست که اذیتم کنه خستهم، چرا اینجوریه؟ چرا باید مدام غصه یا حسرتِ یه چیزی رو بخورم؟ دلم میخواد اینقد سخت نگیرم، دلم میخواد انقد خودمو اذیت نکنم، ولی نمیشه، نمیتونم، نمیتونم ذهنمو متمرکز کنم، مثل خوره افتاده به جونم و داره میخورتم، این فکرا دارن اذیتم میکنن، اینکه نمیدونم کجام و اینکه نمیدونم درست و علط چیه، داره داغونم میکنه، شایدم کرده، چیکار باید بکنم؟ 

برچسب: نویسنده: بهنام ابراهیمی تاريخ: پنجشنبه 9 تير 1401 ساعت: 18:19

صفحه بندی